ارسال زیتون و روغن زیتون با بسته بندی شیک و امن به تمامی شهرهای ایران آدرس کانال تلگرام: taromli@      
- ل ن گ هـــ ک ف ش !">
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی
تاریخ : جمعه 95/3/7 | 8:58 عصر | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب




مسیر روستای توریستی هزاررود

هزاررود در شهرستان طارم

تک درختی در مسیر روستای درام به چورزق

روستای سرسبز درام و نزدیکی آن به چورزق

طارم بهشت ایران زمین با درختان همیشه سبز زیتون

طارم زیبا

برداشت گیلاس در روستای زیبا و دیدنی شیت

گیلاس طارم

تک درختی زیبا در دل کوههای سرسبز شیت

تک درخت

یکی دیگه

روستای زیبای شیت

یک عاشقانهء آرام

گلهای زیبا در شیت

لانگ شات از باغ های شیت

راه زیبای شیت به یخچال طبیعی ولیدر

راه زیبای شیت به ولیدر

لبخند خوشه ها

توصیری از شاخه های گیلاس روستای شیت

درختی با خوشه های پربار

نمایی زیبا از روستای توریستی و پرجاذبه شیت

روستای زیبای شیت




برای دیدن بهتر طارم به کانال تلگرامی ما بیپوندید




تاریخ : شنبه 95/1/21 | 1:48 صبح | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب


اول نوشت : کم کم داریم به زمان نمایشگاه کتاب تهران نزدیک می شویم و من شما همبلاگی ها را به یک چالش دعوت میکنم. چالش بسیار مفید کتابخوانی و شرح آن در وبلاگهایتان با هر نظر و تفسیری که دارید خیلی مهم نیست که حرفه ای باشد یا اماتور مهم این است شما وارد این ماجرا می شوید یک ماجرای خوب


کتاب هفت روایت خصوصی را از رضا امیرخانی شنیدم او هم دوست داشت زندگی شخصیت دوست داشتنی امام موسی صدر را به قلم بکشد! ولی از کار نویسنده خوب کتاب تقدیر میکند و میگوید آنی شد که خودم میخواستم و دنبالش بودم (نقل به مضمون) هفت روایت خصوصی در 7 بخش تهیه شده و مصاحبه ای داستانی است از نزدیکان سید موسی صدر از رجال دینی و سیاسی مشهور قبل انقلاب در ایران که مفقودالاثر هست و معلوم نیست چه بر وی گذشته است ! این کتاب بسیار روان نگاشته شده است طوری که خواننده احساس میکند با برگ برگ کتاب راه می رود شخصیت اجتماعی سید موسی صدر در این کتاب بیشتر جلب توجه می کند و همگان بر ویژگی ها و توانایی های خدادادی او در این کتاب صحه می گذارند. قسمتی از مقدمه این کتاب از زبان آیت الله موسوی اردبیلی دوست دوران جوانی امام موسی صدر بیان شده است که از شیرینی های این کتاب می باشد امیدوارم دوستانم این کتاب را تهیه و به دیگران نیز معرفی کنند تا شخصیت والای امام موسی صدر بیش از اینها در بین جوانان شناخته شود

امام موسی صدر


پ ن : در سال 95 وعده ما کتابخوانی بیشتر است ...




تاریخ : جمعه 95/1/20 | 12:39 صبح | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب


اول نوشت : از این تاریخ به بعد شاهد پست های بیشتری از بنده خواهید شد و وبلاگ نیز در روزهای آتی تبدیل به سایت می شود و نوشتن ها بیشتر پس علاقه مندان همراهی کنند بیشتر از طریق وبلاگ تا کارهای جدیدی را با هم انجام دهیم




پدرم را دوست دارم پدرم مردی است با جاذبه ای فراوان و با اعتباری سرشار در بین اهالی او معلم بازنشسته است و این روزها بیشتر کشاورزی می کند هم به خاطر درآمد کمی که دارد و هم اینکه زحمات پدر خودش یعنی بابابزرگ بنده را به هدر ندهد و هم بدلیل تفریح و گذران وقت
خیلی کمتر فرصت می کنم به او کمک کنم ولی از ته قلبم خیلی مصرانه در خدمتش هستم خیلی به ما لطف دارد مخصوصا به عروسش و خیلی زیاد دستمان را گرفته است خدا عوضش دهد هم این دنیا هم در آخرت برایش همیشه دعا می کنم

پدرم را خیلی دوست دارم هیچوقت اهل نصیحت کردن های بی خودی نبوده هیچ وقت با ما ناراحتی نکرده خیلی دوست دارم جای او باشم باشخصیت صادق درستکار با اعتبار با ایمان ولی میدانم باید خیلی ریاضت کِشی کنم تا او شوم و شاید هم هیچ وقت

پدرم را با برخی مقایسه میکنم نه مقام آنها را دارد و نه دارایی ولی هیچکدامشان اعتبار او را ندارند اصلا چه شد بی مقدمه رفتیم سراغ پدر ؟ آری هان ! یادم آمد خواستم بگویم پول و مقام هیچوقت اعتبار نمی آورد این را از پدرم دیدیم ... پدر دوست داشتنی من ... !

مالک عباسی






تاریخ : سه شنبه 94/12/18 | 9:6 عصر | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب

جناب آقای مهدی عباسی

نوید مسرت بخش انتصاب شایسته ی حضرت عالی را بعنوان شهردار منطقه 17 تهران تبریک و تهنیت عرض می نماید

از درگاه ایزد منان مزید توفیقات برای خدمتی سرشار از شور و نشاط و مملو از توکل الهی در جهت رشد و شکوفایی ایران اسلامی مسالت دارد. وشکرالله سعیهم


علیرضا عباسی




مهدی عباسی




تاریخ : سه شنبه 94/10/8 | 9:11 عصر | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب



به هیچ چیز اعتقاد نداشت لعنتی ! هر وقت حرف دین و مذهب می شد سرشو عینه کبک می کرد تو برف نمی دونم این اواخر چی شده بود چی شنیده بود با کی پریده بود که اینطور شده بود حتی عمه هم از کربلا برگشت به دیدنش نرفت می گفت جای خرج کردن برای این عربها یکم برای جونهای خودمون کمک کنیم تا این حرف رو حاجی بابا شنید یه روز تو حیاط خِرشو گرفت و کلی لیچار بارش کرد که با زائر امام حسین درست کن رفتارتو کردارتو عمل تو ما دارو ندارمون حسینه والسلام چه جوونهامون سروسامون بگیرن و یا نگیرن از امام حسین نمی تونیم بگذریم دیدم وقتی حاجی بابا برگشت صورتش کلی گُر گرفته بود و حتی از کنارم که گذشت می تونستم داغی شو حس کنم کلی هم اشک ریزون کرده بود پیر مرد بیچاره. شده بود عین سنگ دل بی صاحابش هیچی توش اثر نمیکرد این آخریا یه بحثی شد تو شب هفت یکی از اقوام برگشت گفت چرا همه باید سیاه بپوشن برای کسی که 1400 سال پیش مرده جماعت از حرفش سگ شده بودند ولی چون مجلس حرمت داشت هیچ نگفتند. ول کن نبود ادامه میداد که چرا صلح نمی کرد چرا حرف حرف خودش بود خلاصه اینها گذشت شنیدم تو اون مجلس یکی یه حرف درست و حسابی زد بهش گفت فرض می کنیم اصلا امام حسین امام نبود یه انسان که بود یه انسانی که کل خونوادشو از دست میده کل قوم و خویش اونم با چه مصیبتی میگفت پارسال دختر 6 ساله آقا محسن از بالکن افتاد هنوزم محله تو بهت و شوک هستند هرکی آقا محسن رو میبینه افسوس میخوره براش این که امام ما بود کشتی نجات بچه های شیعه !

زد چند ماه بعد با زن و دو تا بچه هاش رفتند شمال تو راه ماشین طوری به اولِ تونل خورد که خودش یکم شکستگی داشت و تونستند دربیارنش ولی هم زنش و هم دختر و پسرش از دم فوت کردند الان 7 سال از اون ماجرا میگذره نه ما فراموش کردیم اون ماجرا رو نه داداش بدبخت و آواره م، تو این هفت سال کلی لاغر شده و عین این افسرده ها هیچ میل سخنش با احد و الناسی نیست. حاجی بابا میگه یسری عذاب ها ماله این دنیاس و فقط و فقط بایدآدم استغفار کنه که خدا از گناهاش بگذره وگرنه عذابی الیم براش نازل میکنه ...


پ.ن : زیاد نشد چون حوصله نداریم کلهم ...




تاریخ : دوشنبه 94/4/1 | 2:15 عصر | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب
.
خواستم سرسری رد شوم از شما ولی اینبار هر چه فکر کردم دیدم نه می شود نه امکانش هست
نه من ساکت می شوم نه شما راضی می شوید
نه من آرام می شوم نه شما حلال می کنید ...!
راستش را بگویم دیدم نمی شود که آخر کار وقتی دستهای مرا بخاطر بی تفاوتیهایم می بندن شما با دستانی باز شاید، شاید به نجاتم بیایید
دیدم خیلی ناجوانمردی است هم زمان بیداری شما ظلم شد به شما هم زمانی که به خواب رفتید و من چیزی نگویم و ننویسم و نخوانم
دیدم حق کشی است اینهمه عاشق و شیدا برای شما پیدا شود با هر رنگ و فکر و مسیر و من نباشم میان آنها حتی اگر شعاری باشم
.
.
وقتی شما آمدید ابرها به تکاپو افتادن زمین عرق شرم بر جبین داشت قاصدک با بوسه های به استقبال لباس های سه رنگتان آمد
وقتی شما آمدید همهء طفل های نا آرام در سینهء مادرانشان آرام گرفتند
وقتی شما آمدید هیاهو در شهر گم شد
وقتی شما آمدید آسمان چادر مهربانی اش را بر سر کشید
وقتی شما آمدید دلها پریشانتر شد
.
می بینید هوای حوالی ما چقدر خوب شده است ؟
.
کاش همیشه کنار ما باشید
هوای شهر پر از خوب شده است ...................!




دلنوشته ای برای شهدای غواص




تاریخ : جمعه 94/2/25 | 1:49 صبح | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب
.
.
من تو را به اندازهء آبی آرام بلند *
به اندازهء آغوش پر چین یک دشت
و به وسع تمام قامت رعنای یک کوه
که سر از بلندی بلند کرده
می ستایم، دوست دارم
.
من تو را به اندازهء نظم آبشار
به شوریدگیِ گل لاله، در دل خاک
و به اندازهء حرف های در دل ماندهء رود
می ستایم، دوست دارم
.
من تو را به اندازهء بال گنجشک
به فصل سوز و سرما
و سرخاب شدن گونهء پر اخم بلوط
می ستایم، دوست دارم
.
من تو را به اندازهء شهر
و به اندازهء شب
و به اندازهء ماه ش
و به خلق سکون لبریزش
می ستایم، دوست دارم
.
من تو را به اندازهء خم ابروی ابر
و به اندازهء شوق باران
و ایثار خاک
می ستایم، دوست دارم
.
من تو را تا واژه
تا اشک کلمه
در تمام سطرها
با یک امضا می نویسم
"دوست دارم"

 

 

علیرضا عباسی 25/2/94    آببر





تاریخ : جمعه 94/1/21 | 3:57 صبح | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب
.
(وَمِنْ آَیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآَیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ) [الروم: 21]
(و از آیات او این است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا بواسطه آنها آرامش بیابید و میان شما دوستی ومحبت قرار داد، همانا در این امر نشانه هایی برای گروهی که تفکر کنند وجود دارد)
.
.
گاهی من در زندگانی ام فکر می کنم در رویا بسر می میبرم این حس بارها در من جوانه زده است ولی اخیرا این حس را بیشتر لمس کرده ام
این حس را دخترِ حضرت زهرا (س) که اخیرا موجب مودت و رحمت در من شده است بوجود آورده
این حس را سیده بانویی در من شعله ور تر کرده !
رویایی که لذت بخش ترین ثانیه های زندگی ام را رقم زده است
کاش می شد این حس زیبا و دوست داشتنی را به سطر سطر این نوشته آورد تا کسی که این را می خواند و از این نعمت خدا بی بهره است بیشتر برای این حس قدم بردارد و تلاش بیشتری کند ..
زمانی این احساس زیباتر می شود که تمامی این احساسات و محبت ها را با تمامی مشکلات و گرفتاری ها نزد قلب خودت نگه می داری تا هم خدای تو رضایت داشته باشد هم قلب
سرتاسر و لبریز از عشق ت
لبریز از شور ت
لبریز از هیجانت ... !
.
.
حالا دیگر تمامی راه هایی که روزگاری ده بار از آن عبور می کردی شریک دارند
حالا دیگر خلوت تنهایی هایت که حس غریب و مبهم را داشت یک جفت عشق بهمراه دارد
حالا دیگر صبح خورشید طور دیگری بالا می آید و شب با نگاه دیگری به تو شب بخیر می گوید
همهء این حالا ها حال تو را در دست می گیرند و تو را به یک عاشقانه آرام دعوت می کنند
.
.
صاحبه خانم، شریک زندگی ام خواهر دوستم بود ! دوستی که پانزده سالی با او در ارتباط بودم طوری که این دوستی به خانواده هایمان هم کشیده شده بود طوری که دوستم آقا سید یحیی با خیلی از فک و فامیلهایم هم در ازتباط بود ولی من فقط می دانستم آقا سید یک خواهری دارد چند سالی از ما کوچکتر .. نه اسمش را می دانستم !! نه تحصیلاتش را نه سن و سالش را .. حتی کامل هم ندیده بودمش .. این را به حساب غیرت و ناموس پرستی می گذاشتم نه من همهء رفقا اینطور بودند..یعنی حتی در مخلیه ما هم نمی گنجید روزی کنار بخاری گرم خانه شان با پدر و مادر و دایی جان خودم با کت و شلوار زانو بغل کرده بنشینم و از خجالت عرق بریزم و بزرگترها خوش و بش بکنند و مراسم خواستگاری را برپا کنند ... بگذریم !!!
.
حالا این هدیه ما بود از طرف خانم فاطمه زهرا (س) آخر در نمازهایم خیلی صدایش کردم و گفتم ما یکی را می خواهیم دلش پیش شما باشد مادر مثل خودتان حجابش چادر باشد وقارش زبانزد خاص و عام از روی شعور خودش را بگیرد نه اقتضای جامعه .. ساده زیستی را سرلوحه زندگی اش قرار دهد .. خاندانش اهل نماز و خدا باشند و .. خب مادر همیشه شرمنده می کند با همهء ناخلفی من هدیه سال نو را یک فرشته نجات انتخاب می کند و می سپارد دست ت ... تا هر روز خدا را شکر کنم و هر روز دلباخته تر از دیروزها مادر را صدا بزنم
.
اما در دفترخانه ازدواج معجزه ای رخ داد تا من یک ساعت کامل به کما برم و بعدها در خلوت ساعت ها گریه کنم ... عاقد که داشت مقدمات خطبه را مهیا می کرد قرآن را برداشتم و بوسیدم و بسم الله گفتم و همینجوری از وسط بازش کردم سورهء کهف آیه 35 .. چند آیه بعد تر از اعراب بگذیرم اسم سیده خانم آمد ... باز هم از اعراب بگذریم چند آیه پایین تر اسم من البته بدون رضا ... صاحبه چند روز قبل ترش بهم گفته بود مرد رویاهایش علی بوده ... علی بغل ش نشسته بود قرآن به دست و داشت برای تمامی جوانهایی که تک و تنها مانده بودند دعا می کرد دعا می کرد تا یک جفت عاشق باشند بعد تر ها
.
.
این روزها فقط ذکر الحمدلله در دهانم می چرخد ...




تاریخ : یکشنبه 93/12/10 | 1:24 صبح | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب
.
.
داشتم کره کره مغازه را بالا میدادم قبلش در دلم یک «الهی به امید تو» فر داده بودم بالا، برای خدا ...!!!
- ببخشید آقا

(صدایی زنانه به گوشم رسید) 
سرم را برگرداندم خودش بود این وقت صبح اینجا چه میکرد
چهار شاخ بریده بودم و لکنت گرفته بودم
- پدرتون کی مغازه تشریف می آورند 
دیگر نفس م بند آمده بود نکند بچه ها غیر مستقیم برایش خبر برده بودند
نکند خواب دیده بود وای چه می گویم چه ربطی به خواب دارد اصلا ایشان در خواب هم ما را نمیبیند
چادرش را کامل دور دستش پیچیده بود و باد با شیطنت خاص داشت چادر را تکان می داد من آن لحظه در خلسه بودم
جواب دادم بعد از شاید 1 دقیقه مات و مبهوت شدن که پدر نمی آیند
- فردا می آیند ؟
به مِن مِن افتاده بودم خدایا این اینجا چیکار میکند آخر این نه بچه محل بود نه همسایه نا آشنا نه فامیل نه با حاجی ما صنمی داشت این برای چه آمده اینجا خداییا
جوابش را اینگونه دادم ولی حس می کردم تمام صورتم سرخ شده و گُر گرفته است: شماره شون روی شیشه هست 0912 ...
- ممنون خداحافظ
جواب خداحافظی اش را نتوانستم بدهم
همانطور موقر و نجیبانه سرش را برگرداند و با چادری که به قامتش زیبایی خاصی بخشیده بود با قدم هایی آرام و با حیا از حوالی مغازه دور شد
داشتم اوهام میبافتم دستم به کار نمی رفت چند تایی مشتری آمد و قیمت لاستیک گرفت و از روی بی حوصلگی ردشان کردم رفتند یا قیمت را نجومی گفتم یا کلهم گفتم ندارمش جنسی را که میخواهید
با حاجیِ ما چیکار داشت ؟ جز من و دوستم هیچکس از این موضوع اطلاع نداشت اصلا شاید برای چیز دیگری آمده بود .. نه نه اصلا باز به حاجیِ ما ربطی نداشت
چای را دم کردم عطرش تا دو سه مغازه آنور تر هم می رفت .. هوا خیلی سرد بود دیروزش برف زمین نشته بود می ایستادم جلوی در مغازه فنجانم را آرام بلند می کردم و به بازی بچه ها می نگریستم و هورتی می کشیدم بالا داغ بود ولی میچسبید ولی داغ تر خاطره امروز صبح بود تکان چادر، کار با حاجی .. من و یک دنیا حرف لکنت شده در دهان .. راستی با حاجی چیکار داشت نکند بوی فکر ما به مشام ایشان خورده بود یا کسی به او پیغام داده بود این دومی شبهه انگیزترین فکری بود که تا حالا در سر من جوانه زده بود ..
خلاصه گذشت و آن روز با فکر های خراب برای آینده هزار بار مرده و زنده شدم تا شب حاجی به خانه آمد و گفت دختری امروز به من زنگ زد .. لقمه دوبار به گلویم پرید .. مهدی سریع لیوانم را پر آب کرد و مادر شماتت کرد که مگر عاشقی ! اصلا چه ربطی داشت مادر جان (این را در دلم گفتم ) پدر ادامه داد خانه دانشجویی برای دوستانش می خواست سه دختر که اهل زنجان هستند خانه ای این مدل تو دفتر مغازه هست علی جان ؟
انگار دنیا را به من داده بودند ... نه نیست این جوابم بود ولی من حتما پیدا میکنم
.
راستی با حاجی همین کار رو داشت ... امان از ع ا ش ق ی

حجاب




تاریخ : چهارشنبه 93/11/29 | 9:32 عصر | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب
.
داشتم در کوچه خیال با پاهایی شکسته عبور می کردم که ناگهان فکر تو در من متولد شد
یادم آمد روزی که تو را بر بال ستاره ها یافتم
همنشین زیبای شب ها شده بودی
یادم آمد تشویش و آشوب بر من حمله برد
یادم آمد توان ایستادن نداشتم در آن ساعات
داشتم در کوچه خیال با گام های پریشان پرسه میزدم
ناگهان تمام من در حجم تنهایی من مسخ کرد
یادت که نمی آید می آید ؟
یادم می آید با تمامی هجوم فکر فقط به داشتن تو فکر می کردم
یادم می آید تنها بویی که ترا آزرد بوی توتون نا گرفته ی سیگارم بود
داشتم با خودم حرف می زدم که باز تو آمدی و در بین لقلقه های من قافیه باریدی

داشتم با خودم به خواب می رفتم که در خلسه ای شیرین طرح زیبای خنده ترا به آغوش کشیدم

ناگهان بیدار شدم و خودم بودم و تنهایی مدام ... سیگار

 

 




  • بک لینک
  • گیره
  • ضایعات