ارسالکننده : علیرضا در : 5/11/90 12:2 عصر
وقتی به خیزش برگ مینگرم
ناگاه به هجوم می اندیشم
روزگاری که سرما
گرمی تنپوش جوانه ها را ربود
لیک در نبرد با درخت باخته است
استوار است
پایدار
چو کوه
جوانه ها در سر اندیشه مقاومت می پرورانند
صد حیف که به بهار اعتقادی نیست
در سراچه خیال درخت چه می گذرد؟
امیدی است؟
من در اندیشه آنم که بند چگونه پایان می یابد
با خورشید؟
یا بهار
یا چیز های دیگر...

کلمات کلیدی :
ارسالکننده : علیرضا در : 2/11/90 7:17 صبح
زمزمه ی آفتاب خواب از دیده ربود
چشمک یک اختر بامن همراه بود
نبض عقلم میزد
سوی آب رفتن
دو دست را ششتن
باز کردن یک آغاز
روی آن کهنه فرش
سفری در عرش
همکلام با نفس
هم نوا با آن مرد
که صدا می زد...
* * *
گفتگو با این عشق
هم کلام با این شور
گهگاهی مست
چند پلک در سما
چند اشک بر زمین
عقل من در هبوط غم زده های خالی شد
من در آن روز به باران توجه کردم
باد را دو سه باری خواندم
قطره ها را دیدم
زوزه ها چشیدم
لیک که عقل خالی بود
در چه حالی بود...
* * *
من ببستم آغاز
همچنان گیجی فاصله را می فهمید
دور شدن فعل زمانم بود
کاش بود هم اینک سهم من
هیهات فغانم بود
ناگهان دیده گشودم
عقل به من انداخت نظر
خنده کنان گفت که خواب بود...
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : علیرضا در : 30/10/90 5:9 عصر
در سرم هوایی نیست جز تو
در دیده نوری همانند اولین خط
در دل غوغایی برپاست
معبودا گمراهم ز فزونی دانش تو
لیک گو این همه ظلم سببش چیست
عدل علی راه خود را بر ما بست؟
هر روز زبانه جنگ به گوش می رسد
قلبم می سوزد
نگاهم به سوی چیزی نمی رود
دستانم بی اختیار سراپا مشت می شوند
از برای کوبش
و من با تمامی این خیالاتم ماندم
و جنگ هر روز تیره تر شد
برادرم مرد
خواهرم پژمرد
پدر و مادرانم سوی تو شتافتند
من هنوز در اوهام خویش مانده ام
این سر گنجایش حرفهایت را ندارد
همانند موسی
ابراهیم خلیل تو
و فقط از پادشاه بگو
وعده اش می رسد؟
کی؟
و می دانم هنوز در سعادت به رویم بستی
ولی به روی دیگران باز کن
این روز هم آمد و یار نیامد
و بازهم تا هفت می شمارم!!!
آخر فقط اوست که راه این جنگ می بندد
و آنجاست که کودکان سرزمین من می خندند...
اللهم کن لولیک الفرج
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : علیرضا در : 29/10/90 12:47 عصر
زمان دورتر لوتی و لوتی گری رسم بود واقعا لوتی معنیه خاصی داشت .
با معرفت.با صفا.ته غیرت.تعصبی رو ناموس.مذهب و...
دیدی یه سری پخه مخه ادای لوتیارو در میارن
لهجه می یان 1000 تا
دهن کج می کنن
حالا..
این خاطره به نقل از دایی مه اسمشو نمی گم چون می شناسینش بعد ریا می شه
میگفت تو تیپ یه بسیجی داشتیم که اسمش یدالله بود
که لقبش یدی ورم اولدورم بود(به زبان پارسی یعنی می زنم می کشم) یه چاقو کش حرفه ای
اما با مرام ضعیف کشی تو مرامش نبود
می گغت خلاصه عملیات خیبر تموم شد و منو شهید زین الدین(مهدی) تو جزایر مجنون
داشتیم واسه عملیات بعدی نقشه می کشیدیم.و کل نیروها برگشته بودن عقب که یهو
دیدیم یکی گفت حاج آقا چایی

راستیتش اول هردو جا خوردیم برگشتیم دیدیم یدی
سریع بهش گفتم تو اینجا چکار می کنی چرا برنگشتی عقب؟؟؟
چایی رو که تو ظرف قوطی کنسرو ماهی ریخته بود به من داد وگفت: حاجی فرمانده های من
اینجا تو جزیره تک و تنها هستند و شما می گی من بر گردم تا شما نیاید منم اینجا می مونم
خلاصه گذشت تو عملیات بعدی بعد از اینکه عملیات تموم شد از بچه ها یدی رو پرسیدم که کجاست
گفتم کجا؟
که یکی که کمی از ما دورتر بود با صدای گرفته گفت:همون جایی که باید می رفت.
با صدای بلند گفتم شهزستان؟
گفتند حاجی رفت پیش خدا...
خوشا به سعادتش
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : علیرضا در : 22/10/90 5:42 صبح
برهنه با پیاده ام می روم
به سمت گرمی و حرارت
واز دوست دوبار می پرسم
کدام نشانی ذرست است
و او مدام می گوید برو
در انتظارت است
و باز هم راه
دیده
نمیبیند
پا مرا یاری نمیکند
وهمچنان قلبم مرا میکوبد
ذوق میکند
انتظارش به لب امده
ومن با خودخواهی تمام رفتم
خواهان عشق بود
عشقی لا یزال
نامتناهی
لبریز
تا وارد شدم
لرزه امان نگریستن نداد
فقط سه حرف بر زبانم جاری شد
بیا...

کلمات کلیدی :
ارسالکننده : علیرضا در : 24/9/90 6:45 صبح
دلم گرفت ز این هوای
رنجور و بی تاب
ماه محبوب طلبش وصال
من با تب و تاب
بی قرارنیست در رخسارم تعریف یک حال
* * *
با دیده ثانیه ها شمارش
با روحم دقایق سپری
یک نفر از آن دور می گفت:
(پادشاه فصل ها پاییز)
من گمانم این نیست
و نازنینم همراه است مرا...
* * *
هوای برف در سر است
سوزش گونه ها
و ها کنان پی در پی
شعله کام
من از خزان ایزد
از ان روز دراز
که باشد یلدا
میپسندم
* * *
آدمک این فصل را
سپیدی برف را
سردی و نیستی یه حرف را
شادی کودکان آنطرف را
به آغوش می بندم
* * *
سفره خیر خدا!
عریانی یه درخت
ترک های دست یدالله!
خنده بی درد بادرا
زبان می کند فریاد...
* * *
من به تماشای فصل
قلمی تیز کردم
و به شوق رویت او
چه ساعتها به خود می بندم...

کلمات کلیدی :
ارسالکننده : علیرضا در : 19/9/90 5:5 صبح
.jpg)
مادرم
ای صبور روز و شب هایم
بر تو سجود کردم
و در همان طفولیت افکارم ماندم
کاش دلتنگیم از بودن ها با تو بود!
کاش بر دیده ام مهر ایمان تو می زدم
و کاش ها رویید بر زبان...
حیف
حسرت
بغض
و واژه هایی از همین جنس
و چه زود زود شد!
و پشت لب سبز
پیکرم چو سرو
و مغزم در همان دیروز ها مرا جا گذاشت
من گذشتم از گذشته و رسیدم به حال
و حال به دعای دستهای همیشه در تسبیحت نظر دارم
که آینده سازد برایم...
و خدایا این انصاف نیست
او در گفتگویش با تو مرا یاد می کند لیک من در کجا
من گم شدم در منطق مادر
من مردودم در ادب او
من هنوز مانده ام قلم چه بنویسد
لایقش باشد...
مادرم و تمام مادرها دوستتان می دارم فقط برای اینکه مادر هستید...
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : علیرضا در : 23/8/90 7:51 عصر
وقتی کوچولو بودی اون سرا پا شوق بود
که بگی بابا!
اما حالا...
جواب سلام که نمی دی.حرف که گوش نمی کنی.
اصلا توهین نمی کنی.خودتم نمیدونی چیکار میکنی
اما حالا..
پدرت هیچ شوقی نداره حتی سر سوزن ذوقی
از دست کارات.رفتارت.اسم تو بعدش میشه فرزند!!!
تو خیال خودت میگی مرد شدم
خواسته هات فرق کرده
برگرد.آره برگرد به طفولیت.
برگرد..
ای شیر پاک خورده دس روش دراز میکنی
آفرین اونقد بشین پای فیلمای غربی تا سنگ بشی
فک کنم شدی.
میخام اینطوری بگم:
پدر یعنی کوه...کوه غم واسه بچه هاش
پدر یعنی دریا...دریایی پر از بخشش

عیدتون تبریک تقدیم به همه پدرا
کلمات کلیدی :