ارسال زیتون و روغن زیتون با بسته بندی شیک و امن به تمامی شهرهای ایران آدرس کانال تلگرام: taromli@      
- ل ن گ هـــ ک ف ش !">
سفارش تبلیغ
صبا
تاریخ : سه شنبه 96/8/9 | 9:46 صبح | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب


هنگامه تا به خودش آمد  دید عاشق مردی شده است که نه خانواده خوبی دارد نه قیافه ی خوبی دارد نه اخلاق خوبی دارد
با خودش گفت اخر این آدمی چیست گاهی نیمه پنهانش از نیمه ی آشکارش بزرگتر هست

تا به خودش آمد دید 34 سال سن دارد و یک پسر 7 ساله که هر روز باید راننده اش باشد و به مدرسه ببرد و بازهم هر روز یک غذای متنوع جلوی کسی بگذارد که شبها از او جدا میخوابد و هر روز دنبال پرداخت فیش های بانکی یا مسدودی کارت و برداشت و واریز به بانک یا ادارات مراجعه کند و این هر روز ها زن شوهرداری که طبیعت مهر بیوگی را روی پیشانی اش حک کرده بود سخت آزار میداد

از تولد امیرحسین تا به امروز هیچ مسافرتی نرفته بود. مسافرت برای متاهل ها حکم دوپینگ را دارد هر چه بیشتر شور و نشاط زندگانی بیشتر اما چه فایده حتی اعصاب رفتن به پارک سر محل را هم نداشت

در این بین دوستان خبیثش هم بر زخمی که خورده بود نمک میپاشیدند

- چرا طلاق نمیگیری

- پیر شدی بدبخت

- وقتی خودش و خانواده ش ادم حسابت نمیکنن برو

شب ها کابوس میدید، فکر و خیال دمار از روزگارش درآورده بود
گاهی فکر های احمقانه به سرش میزد فکرهایی فراتر از متارکه ولی باز یک رگ عاقلیت در وجودش بود

شب و روز برای هنگامه اینطور میگذشت سرایر تشویش و خود خوری گریه های پنهایی همدمی با بالشت و پتوی گلبافت ولی خودش هم خوب میدانست اینها تماما حماقت های خودش بود آنروز که دربرابر پدرش ایستاد و جواب سربالا داد و به محمد حسین نرفت کسی که الان حداقل از لحاظ جایگاه اجتماعی هفت سر و گردن بالاتر از عماد دارد و سوزش سیلی پدر را به جان خرید تا الان باید خیلی صبورانه خفه خون بگیرد

هنگامه هر روز لاغر تر میشد دلیل آن غم و اندوهی بود که به جانش ریخته بود و در طول شبانه روز یک وعده غذا خوردن دست به دست داده بودند تا دختری که روزی در دانشگاه چپ و راست برایش دست و پا میشکست را حالا ایستاده بشکنند
دختری با موهای پرکلاغی که وقتی روی ضورت باریک و سفید ش می ریخت همه را عاشق زیبایی خدادادی خود می کرد چشمهای درشت و میشی و بینی باریک و لبهای درشت روزی او را در محل یک پرنسس واقعی معرفی کرده بود اما حالا از آن همه زیبایی خبری نبود چون همه از زیر بی مهریهای عماد و نکبت های خانواده اش چروکیده شده بود
درد هنگامه نه همبستری عماد بود نه بچه بزرگ کردن و نه قهر خانواده ی خودش درد او از سربه هوایی جوانی اش بود درد او از این بود که ندانسته و نشناخته به آن پسر سربه هوا و شوخ آن موقع سریع السیر جواب بله داد و بعد هم که بدون عروسی گرفتن زیر یک سقف زندگی را شروع کرد

حالا زیر سقف نمور هنگامه پر است از اتفاقاتی که نباید می افتاد
مثل خبر تصادف امروز صبح عماد... شکستن دماغ پسرش در مدرسه ... وقتی 9 ماه تمام عماد را تیمار کرد از دستشویی و حمام بردن و لقمه لقمه نان و برنج به وی دادن تا روی ویلچر نشاندن و پارک و مرکز خرید بردن  حوصله اش را تمام کرد و جنازه اش را روی اسفالت اپارتمانشان دیدم
و بعدها از دفترچه اش همه ی اینها را از هنگامه نوشتم

نوشته بود

پاییز با تمامی قشنگی هایش
یک روز آدم را با دلتنگی خفه میکند

داستان

#علیرضا_عباسی

7.8.96

آببر

کانال داستان کوتاه
@khialha




تاریخ : سه شنبه 94/10/8 | 9:11 عصر | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب



به هیچ چیز اعتقاد نداشت لعنتی ! هر وقت حرف دین و مذهب می شد سرشو عینه کبک می کرد تو برف نمی دونم این اواخر چی شده بود چی شنیده بود با کی پریده بود که اینطور شده بود حتی عمه هم از کربلا برگشت به دیدنش نرفت می گفت جای خرج کردن برای این عربها یکم برای جونهای خودمون کمک کنیم تا این حرف رو حاجی بابا شنید یه روز تو حیاط خِرشو گرفت و کلی لیچار بارش کرد که با زائر امام حسین درست کن رفتارتو کردارتو عمل تو ما دارو ندارمون حسینه والسلام چه جوونهامون سروسامون بگیرن و یا نگیرن از امام حسین نمی تونیم بگذریم دیدم وقتی حاجی بابا برگشت صورتش کلی گُر گرفته بود و حتی از کنارم که گذشت می تونستم داغی شو حس کنم کلی هم اشک ریزون کرده بود پیر مرد بیچاره. شده بود عین سنگ دل بی صاحابش هیچی توش اثر نمیکرد این آخریا یه بحثی شد تو شب هفت یکی از اقوام برگشت گفت چرا همه باید سیاه بپوشن برای کسی که 1400 سال پیش مرده جماعت از حرفش سگ شده بودند ولی چون مجلس حرمت داشت هیچ نگفتند. ول کن نبود ادامه میداد که چرا صلح نمی کرد چرا حرف حرف خودش بود خلاصه اینها گذشت شنیدم تو اون مجلس یکی یه حرف درست و حسابی زد بهش گفت فرض می کنیم اصلا امام حسین امام نبود یه انسان که بود یه انسانی که کل خونوادشو از دست میده کل قوم و خویش اونم با چه مصیبتی میگفت پارسال دختر 6 ساله آقا محسن از بالکن افتاد هنوزم محله تو بهت و شوک هستند هرکی آقا محسن رو میبینه افسوس میخوره براش این که امام ما بود کشتی نجات بچه های شیعه !

زد چند ماه بعد با زن و دو تا بچه هاش رفتند شمال تو راه ماشین طوری به اولِ تونل خورد که خودش یکم شکستگی داشت و تونستند دربیارنش ولی هم زنش و هم دختر و پسرش از دم فوت کردند الان 7 سال از اون ماجرا میگذره نه ما فراموش کردیم اون ماجرا رو نه داداش بدبخت و آواره م، تو این هفت سال کلی لاغر شده و عین این افسرده ها هیچ میل سخنش با احد و الناسی نیست. حاجی بابا میگه یسری عذاب ها ماله این دنیاس و فقط و فقط بایدآدم استغفار کنه که خدا از گناهاش بگذره وگرنه عذابی الیم براش نازل میکنه ...


پ.ن : زیاد نشد چون حوصله نداریم کلهم ...




  • بک لینک
  • گیره
  • ضایعات