ارسال زیتون و روغن زیتون با بسته بندی شیک و امن به تمامی شهرهای ایران آدرس کانال تلگرام: taromli@      
- ل ن گ هـــ ک ف ش !"> قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا
تاریخ : دوشنبه 92/9/11 | 9:41 عصر | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب
.
دیشب اینجا بودم در خانه! ولی روح م جای دیگری پرسه می زد .. 
در آوار مهیب پادگان حمید ..
شاید لابه لای رمل های فکه عاشقانه قدم می زد ولی پابرهنه طوری که دل با شکوه سید مرتضی نرنجد ..
دیشب شاید در سه راهی شهدای طلائیه بودم شاید هم در گودال شاید در مجنون شاید در معراج به کوچ پرستوها می اندیشیدم ..
دیشب روح م میان کانال کمیل و حنطه گیر کرده بود نمی توانست از آن همه مردی ها دل بکند ..
دیشب روح م داشت همانند حاج مهدی در اروند خفه می شد یکی آمد و گفت تو کجا ..
دیشب روح م میان پرچم های برافراشته دهلاویه آرام نشسته بود و برای گم نام ها فاتحه می داد ..
دیشب روح م در شرهانی به شرح حال من می اندیشید و میان آن همه گریه ها می خندید ..
دیشب در شلمچه دیدم ملائک بر زمین رجعت کرده اند و با شهدا برای ارباب می گریند نوحه سرایی می کنند و روضه می خوانند
دیشب هر چه می رفتم فتح المبین تمام نمی شد عجب فتوح عظیمی بود
دیشب روح م را در رمضان آشفته و شوریده و مضطر دیدم آهی در بساط نداشت
دیشب تمام خوزستان کعبه شده بود و من برهنه پای دور آن می چرخیدم




پ ن: چه بگویم از کسی که آهی در بساط ندارد !
بازنشر در * حرف تو *
بازنشر در * زنگان *
برگزیده مجله *پارسی نامه*




تاریخ : چهارشنبه 92/9/6 | 6:56 عصر | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب
.
چیدن انارها که تمام شد خسته و رنجور روی علف های هرز دراز کشید دست راستش را زیر پیراهن برد انگاری تیغی هدف کمرش را کرده بود با نیم چه کج و کوله کردن چشمها و صورتش درش  آورد .. تیغ را روبروی آسمان ابری نگه داشته بود که لبریز از گریستن بود .. اکبر می دانست که آسمان امشب می بارد این را صبح پدرش که حالا مشغول ریز و درشت کردن انارها بود گفت .. پدرش هم از اخبار ساعت نه شبکهء یک شنیده بود .. همینطور که داشت آسمان را نظاره می کرد ناگهان سایه ای روی سرش خیمه انداخت تا به خودش آمد دید یک نفر به چادر سفید گلدارش می پیچد و ریسه می رود .. از جایش بلند شد با دست راستش خاک شلوار و پیراهن آستین بلندِ دکمه دارش را تکاند و با صدای بلندی فریاد زد ..
- ها چته دختر عمو .. کی آمدی خانه ی ما
در همین تردد نگاهها بود که پدر هم سلانه سلانه به آنها ملحق شد و با برادر زای خود دست دارد
- خوبی دخترم دستت درد نکند چایی با انجیر خشک است ؟
اکبر سراسیمه می پرد وسط و نمی گذارد دختر عمو لبهای کوچک ش را باز کند
- فک کنم خبراییه مگه نه آقا جون ؟
- بندهء خدا چایی آورده تو هی تشر می زنی خجالت بکش بشینید زمین
- نه عمو جان من میرم تا خانه کاری ندارید ؟
- نه دخترم برو ما اینها را می آوریم
- آقاجون اینا و عمو حسین که اصلا خانه ما نمی آمدند چه شده است ؟
- چایت را بخور کار زیاد داریم باید انارها را جدا کنیم ریز و درشت را جدا دایی ات دیروز سفارش زیادی کرد میخواهد گمانم درشت ها را تا تهران ببرد شاید سوغاتی می دهد چه می دانم ما باید انار خوب به او بدهیم تا سال دیگر هم از ما بخرد
- چشم آقا جان
چایش را هورتی می کشد و به ته استکان نگاهی میکند تفاله ها درست چسبیده اند به ته استکان لبخندی از روی پیروزی بر استکان می زند و از جایش بلند می شود
- آقا جان اینهایی که ترک خورده اند را سوا کنم ؟
- ها اکبر سوا کن خودمان می خوریم کمی به عمو ها و همسایه ها می دهیم تازه مادرت باید رب هم بپزد
- (زیر لبی ) بیچاره شدم باید آن روز خودم را یک جایی گم و گور کنم
بعد از نیم ساعت همه انارها رااز هم جدا کرده و داخل کارتنها چیده بودند .. هوای کم کم داشت تاریک می شد .. صدای روباه ها و شغال ها می آمد .. گهگاهی یکی از سگهای شکاری همسایه اکبر صدایش در می آمد .. صدای ماشین می آمد .. اکبر دستش را روی پیشانی اش چتر کرد تا آفتاب مانع دیدن او نشود .. درست می دید نیسان آبی رنگی داشت لنگان لنگان از جادهء خاکی باغ می آمد .. بعد از رسیدن دایی کمی خوش و بش کردند و در عرض یک پلک زدن همه ء انارهایی را که دایی می خواست با خود به شهر ببرد بار عقب ماشین شد .. و دقایقی بعد یک استارت و حرکت .. دایی اکبر گفت که عذر خواهر را بخواهید و بگویید که تا صبح باید می رسید .. بقیه انارهای ریزو ترک خورده را اکبر تند تند بر روی فرغونی که لاستیکش از هم شکافته بود بار کرد و دو تایی عازم خانه شدند .. خانه مشهدی قدرت بالای باغش بود نیم هکتاری باغ داشت .. علاوه بر باغداری یک گاو شیرده هم داشتند که از نژاد هلندی بود و شیرش تا چهار همسایه از شرق و غرب خانه شان را هم جواب می داد .. صدای غاز ها و اردکها در میان نیم تپه های سر لخت ده پیچیده بود و ترنمی زیبارا در سراسر دهستان رویانیده بود .. پدر و پسر مشغول دس و صورت شدند بودند .. مشهدی داشت وضو می گرفت می دانست الانه هست که صدای خادم و مکبر مسجدشان که همهء مسئولیت ها را به نامش زده بودند در بیایید .. زیر لبی داشت ذکر می گفت شاید الحمدلله می گفت برای برداشت امروز .. صدای یا الله اکبر در اتاق بزرگ خانه پیچید ..ریحانه نمی دانست کدام سوراخ موش را بخرد و به آنجا پناه ببرد .. یک شلوار استرچ آبی پایش بود و بایک نیم تاب .. هر چند اکبر با همین یا الله گفتنش تربیت خانوادگی اش را نشان داد ..

روستای هزاررود

- نیایید دو دقیقه اکبرآقا
صدای ظریف و کودکانه ریحانه بود
- باشد زحمت آب آوردن افتاد گردن شما
کنترل را برداشت سه چهار کانالی عوض کرد باب میلش نبود .. انگشت شصت دستِ راستش رفت روی بالاترین دکمهء از سمت راست کنترل که قرمز بود .. تلویزیون لال شد.
ریحانه با همان چادری که بعداظهر در باغ به آن پیچیده بود وارد اتاق بزرگ شد در دستش یک لیوان آب بود بایک پیش دستی اکبر حواسش نبود دختر عموی زیبایش آب را جلوی صورتش گرفته به این می اندیشید که دختر عمویش چرا امشب خانهء آنها است شاید بعد از چندین سال بود که این اتفاق افتاده بود
- آقا اکبر .. آقا اکبر
- ها
تا سرش را بر می گرداند ریحانه هول می کند لیوان آب چپه می شود و همهء آبش فرو می رود در دل فرش .. تا می خواهد فرش را بالا بیارد چادرش کنار می رود .. کبودی کشیده شده از مچ دست تا آرنج دختر عمو چشمهای پسرعمو را تیز می کند
- ریحانه !
دختر خودش را جمع و جور می کند چشم هایش پر می شود و دوان دوان سمت آشپز خانه می رود .. مشهدی قدر با آستین های با لازده از در آلمینیوم خانه وارد می شود ... مشغول گفتن اشهد ان امیر المومنین علی حجه الله است ... اکبر ماجرا را می فهمد همانجا دراز می کشد و بغضی در گلوی خشکش متولد می شود .. بوی فرش خانه را گرفته ...... ریحانه همچنان دارد زیر چار گلداری که بعدالظهر در آن می پیچید آرام گریه می کند


پ ن : راضی ام بد نشد برای اولین بار .. و نظر شما همبلاگی ؟؟


بازنشر در * حرف تو *
بازنشر در * زنگان *




تاریخ : شنبه 92/9/2 | 5:31 عصر | به قلمِ : علیرضا عباسی

رو نوشت :  تقدیم به برو بچ با صفای بسیج که همیشه سپر بودند ...

چقدر باید بچه های مذهبی زخم و کنایه بخورند چقدر باید صبوری پیشه کنند چقدر باید زورکی به هر کس و نا کسی لبخند بزنند .. ما پسرها ما بچه های مذهبی ما همانهایی که در مساجد بزرگ شدیم در پایگاهها رشد کردیم افتخارمان نگه داشتن یاد و خاطره شهدا بوده است به چه متهم شده ایم ؟ به اینکه ظاهرمان را با دوستدار هایمان یکی می کنیم ؟ به اینکه تیپ های شهدایی را می پسندیم ؟!! آیا آن جوانک غرب زده ای که ابروهایش را نازک می کند و شلوار پاره بر تن می کند و موهایش را دم اسبی می بندد گردن بند طلا آویزان می کند شلوار بدون کمبر بند پا می کند و دست در دست کسی که روزی به او داداش می گفت در خیابان های آزاد! شهر گام بر می دارد اینهمه زخم زبان می خورد ؟ آیا یک قبضه ریش گذاشتن ما عرصه را چنان بر آنها تنگ کرده است که نمی توانند با دیدنمان زندگی کنند ؟ آیا همین ظاهر ما آسیبی به کسی رسانده است ؟  نه مسئله به همین راحتی نیست .. ما که پای ارجیف ها بزرگ نشده ایم ! .. ما پای روضه های فرزندان فاطمه بزرگ شده ایم .. آنها به ما اموختند تا تواضع را سرلوحهء کارهایمان قرار دهیم .. حالا چه کنیم دیواری کوتاه تر از ظاهر ما پیدایشان نشده است .. ما را متهم می کنند به تحجر .. به املیت .. به فرسایش .. به بسته بودن .. چون صادق هدایت نمی خوانیم چون پای حرفهای فلان شبکه معاند نمی شینیم .. چون ما بر پیشانیمان حک شده است که سرباز صفر ولایتیم .. چون ما بالاترین افتخارمان پوشیدن لباس خاکی خادم الشهدایی است و 10 روز عید خراب کردن در بیابانهای خوزستان .. چون ما عادت نداریم سالی یک کامیون لباس های رنگ و وارنگ بخریم .. چون ما با افتخار به دختر 16 ساله ای که از کنارمان عبور می کند پناه می دهیم راهمان را کج می کنیم .. چون ما راهبندان نمی کنیم .. چون ما مزاحمت ها را نمی پسندیم .. دیگر چه بگویم ؟ از که بگویم ؟ میبینی این ریش ما از ریشه مان بر می آید .. از ریشه ای که حضرت امام درختشان را کاشتند شهدا با خونشان آن را آبیاری کردند .. ریشه به این محکمی دیده ای این ریش ما مظهر آن است .. مظهر شهید دوستی یمان .. اینها پوستر های ما هستند نه انریکو (Enrique Iglesias)و امینم ها (eminem) .. پوستر های ما صد درصد ایرانی هستند .. مارک دار مارک دار .. همه تضمینی اند .. هم این دنیایی اند و هم آن دنیایی .. چه نیک است به تبعیت از رهبر تشابه لباس شدن نه با فلان آوازچی غربی که جمجمهء نمی دانم کی را بر روی تیشرت که چه عرض کنم تی یی که وری شرت شده است را بر سینه اش به افتخار رو نمایی می کند .. ما این یخه آخوندی ها را از اینجا به یادگار داریم از رهبرمان از رهبر آزاده مان .. از رهبری که ساعات سخنرانی اش خار چشم کور دلان شده است .. از سید و مولایمان .. دیگر چه ؟ دیگر از چه ایرادی است ؟؟ از چه برایت بگویم ؟ اصلا گوشتان به حرفهای ما بدهکار می شود ؟ مایی که شستشو شدیم ولی شما ها رشد کردید؟!! کجا ؟ در کدام مکتب ؟  در اندیشه های لایکی یا فراماسونی ؟ برایت سند بیاورم که اسیر اندیشه های ماسونی شده ای؟ و داری از خودت پنالتی می خوری و نمی دانی ؟!! آن از وضع لباست از وضع گردنبند ستاره داوودت از انگشتری که حتی نوشته اش را توان خواندنت نیست ! حالا تو راحت ما حرف می خوریم ما متحجریم .. شما ها بروز هستید و صاحب فناوری و اطلاعات .. شمایی که افتخاراتتان دور دور های آزادانه در شهر است از آب پاشی هایتان از قلیان چاق کردنهایتان از بزم های بی در و پیکر شبانه هایتان ؟ راستی چند بار مواخذه شدید ؟ چند بار حرف خوردید از همسایه از امام جماعت محل ؟ اصلا می گذارید کسی با شما پای حرف بنشیند ؟ اصلا راضی می شوید با ما یک دم نشیمن کنید ؟ می بینی هم وطن .. مشکل ما ریشه ای است .. ریش من نیست این ریش من ریشی است که از ریشه می آید .. بگرد دنبال ریشه ات هم وطن



بازنشر در * حرف تو *




تاریخ : شنبه 92/8/25 | 11:23 صبح | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب
.
محرم سال 1392 شهرستان طارم  - آب بر

شماره (1)
محرم92 آببر
.
شماره (2)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (3)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (4)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (5)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (6)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (7)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (8)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (9)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (10)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (11)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (12)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (13)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (14)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (15)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (16)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (17)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (18)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (19)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (20)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (21)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (22)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (23)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (24)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (25)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (26)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (27)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (28)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (29)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (30)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (31)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (32)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (33)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (34)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (35)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (36)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (37)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (38)
محرم92 طارم - آببر
.
شماره (39)
محرم92 طارم - آببر
بازنشر در * حرف تو *
بازنشر در * زنگان *
.
.
پ ن 1 : عکس اول مهدی برادرم و عکس سیزدهم نوه خاله ام .. بقیه رو اصلا نمی شناسم .. امیدوارم حلال کنند
پ ن 2 : واقعا فتو پست زدن حوصله میخاد قد آسمون
پ ن 3 : دمه همهء اونایی که نظر می دن داغ
پ ن 4 : عکسها رو شماره بندی کردم تا راحت تر نظرت رو راجب ش بدی : )




تاریخ : جمعه 92/8/24 | 5:20 صبح | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب
رونوشت : روز آخر ماه ارباب

...................................

آفتاب که روشن شد و تمام شور ها و فریادهای شب گذشتهء مارا به تمسخر گرفتند..
و صبح با همهء نفرین ها طلوع کرد ..
هوای پیاده روی در روز ظهر عاشورا در سرم نقش بسته بود..
باید بند نداشتهء کفشهایم را محکمتر می بستم ..  شب همه آرزوی مرگ کرده بودند ..
دیدن ظهر عاشورا دل می خواست .. نه من داشتم و نه آنی که فریاد می زد ..
محرم92 آببر

همه حسینی شده بودند ..
از پیر تا جوان از کودکهایی که علی اصغر شده بودند ..
خیمه هایشان آتش زدند .. گاهی صدای بچه ها می آمد ..
خوشبخت بودند مادر پناهشان داده بود ..
دست های ظریفشان را بر چادر مادر می گرفتند ..
آتش گر داشت می سوزاند .. آتش تصویر بدی دارد ..
آن هم برای طفل .. کم کم صدای بلند گو ها در می آید ..
صدای زنجیر های به هوا برمی خیزد .. طبل ها شکوه می کنند ..
کمی جلوتر جوانها دایره ای زده اند و حسین حسینگویان بر سرو سینه می کوبند ..
گاهی تلاقیِ چشمانم با چشم یک کودک اشک را می آفرید
و من با همهء بزرگی ام بی اختیار اشک می ریختم ..
می خواستم همان دم فدای زنجیر های  کوچکشان بشوم ..
شاید سرجمع بیست حلقه نداشتند ولی همان هم برایشان درد داشت ..
نه اینکه درد نداشت .. این از روی عشق بود ..
مهری که امام زمانشان در دلهای کوچکشان نهاده بود ..
از امام گفتم .. چه می کند .. حتما کلی رنج برده است ..
نمی دام کدامین بیابان را برای حزن انتخاب کرده است ..
چه میدانم شاید هم میان انبوه صف ها باشد ..
مهم مهرش بود که اثر کرده بود .. نوجوان مداحی داشتیم ..
همه را با مداحی اش از حال برده بود آخر یک کودک چه می فهمید ..
هی و مداوم می گفت فلان جواب را بلندتر ..
نوبت به جواب ابوالفضل که می رسد بغض می کرد ..
انگار یکی از بالای مزدای موسیگلویش را گرفته است نه دو دستی بل چهار پنج دستی ..
بچه خون به رخ نداشت .. بچه با این حسین حسین گفتن ها داشت بزرگ می شد .. 
بچه با این موج عظیم حسینی داشت غرق می شد غرق شدنی که خود یک نجات بود ..
کم نبود مداحی سالار شهیدان را می کرد ..
این لابه لا دختر کوچولوی دوست داشتنی مدام با نگاهش لبخندی برایم می فرستاد ..
سربند یا زهـــرایش با من حرف می زد ..
 در عجب بودم .. پدر را که هی نگریستم و چیزی دستگیرم نشد ..
اجباری لبخند زدم .. سر تکان دادم .. می خواستم بوسه ای برایش از باد بفرستم ..
می خواستم به او بگویم دستت را از دست بابا جدا مکن ..
می خواستم به او بگویم عزاداری ات قبول دختر دوست داشتنیِ کوچولولویِ غریبه ...
محرم92 آببر

پ ن : حسینهء مجازیمونم تموم شد


بازنشر در * حرف تو *
بازنشر در * زنگان *

 




تاریخ : چهارشنبه 92/8/22 | 5:50 صبح | به قلمِ : علیرضا عباسی

 

هوالمحبوب
رونوشت : شب هشتم ماه ارباب  

...................................
میان دار در تب و تاب است دستهایش بالا می رود .. در فرود آمدن مانند پتکی می زند  .. سینه میلرزد .. آخر نوحه عمو را می خواند .. من علم دارم علمدار..یکی از پیرغلام های مسجد شور می دهد و با هر ضرب سینه فریاد می زند ابلفضـ .. ابلفضـ .. ابلفضـ .. با همان لهجهء زیبای ترکی اش اصلا ترک ها با عمو یک جور دیگری رفتار می کنند عمو دوست هستند روضه های عمو را روی چشمشان می گذارند .. زبانم لال شود از چه سخن می گویم از چشم .. از چشمی که تیر در آن فرو رود .. وای .. وای .. روضه یعنی چه هر چه می گردم روضه تر از روضه عمو نمی یابم .. روضهء پسر ام البنین حال روز است آخر .. دیده ای همه بی معرفت شده اند .. همه بی ادب شده اند ؟! بقول سید مهدی این عموی ما سقای علم و ادب بود .. روضه بود .. اسم ش .. الکی که نیست او ابوفاضل بود .. پدر فضل .. عمو بود عموی چشمانی که منتظرِ مشک بودند .. چه مشکی ؟؟!!! مشکی که تیر خورد ؟ یکی ؟ دوتا ؟ پاره شد ؟!! مشکی که شاهد بریده شدن دستان عمو شد ؟؟!! مشکی که به دندان گرفته شد ؟!! وای بر من .. چگونه رویم می شود اینها را می نویسم ... وای بر من .. این چشمانم چطور خجل نمی شوند اینها را می خوانند  .. عمو جان .. تیر خوردی ؟ عمو جان دست داده ای ؟!! عمو بس است تقلا نکن عمو .. وای .. وای .. جوای طفلان چه می شود .. وای عطش .. وای برتو .. تو به جان همهء شیعیان زخم و درد داده ای .. کربلا و عطش .. شیعه می سوزد این واژه ها را می شنود .. شیعه جان می دهد این عبارات را می خواند .. حالا دیگر عمو .. حالا دیگر امید .. حالا دیگر چشم به راهی چه فایده ای دارد .. آن باری که مشک سُرید مشک نبود .. مشک یک شیء ناچیز بود .. امید طفلان سُرید و در پهنهء خاک محو شد .. ای زمین کربلا .. چطور شرمسار نگشتی ؟ چطور به خود اجازه دادی سیراب شوی در حالی که در خیمه ها همه سراب می دیدند .. کربلا دستت درد نکند .. کربلا تو مهمانوازی را از که آموختی .. کربلا اینها همه اولاد پیامبر بودند .. کربلا از مدینه تا تو چند فرسخ بود .. آه کربلا .. آه کربلا که دیگر عموی بچه ها .........
.
علمدار
.
.
پ ن : اینم دعای عهد درخواستی دانلود
بازنشر در * حرف تو *

 




تاریخ : دوشنبه 92/8/20 | 5:7 صبح | به قلمِ : علیرضا عباسی

 

هوالمحبوب
رونوشت : شب هفتم ماه ارباب

...................................
خوشبختی در پلکهایم نقش بسته است ... دست راستم جایی را می کوبد که سالها از غم ش پر شده است ... حالا دم هایم هم جور دیگری شده اند ... انگاری برای هم آغوشی هوا عطش دارند ... عطش ...! دسته مان دارد کشان کشان می رود ... زن ها همراهی می کنند گاهی رنگ هایی را می بینم که با محرم جور در نمی آیند ... امام ارباب است ... همه رادعوت کرده ... می گوید برای من گریه کنید ... برای من بر سینه بزنید ... اینجا مراسم من است ... همه بیایند ... کسی جا نماند ...و همه آمده اند ... چقدر زیبا است این لبیک گفتن ... امام زمان خشنود باش ... هنوز بازار عاشقی گرم است ....  میان نوحه ها قدم می زدم ... آرام ... طوری که کسی صدای کفش هایم را نشنود ... هر چند پاشنه را خواباندن خودش قیل و قال گراست ... بوی اسپند می آمد ... بوی چای ... بوی خرمای محرم ... بوی حلوا ... یکی داشت در این همهمه عطر می پاشاند ... عطرش بوی محرم می داد ... اصلا هرچه اندیشه می کنم این محرم همه اش فرق می کند ... قیمه قیمه است با همان ترکیبات ... چرا اینها خوشمزه تر است ... محرم تو چه کرده ای که حاصل کشاورزها از تو به وجد آمده اند ... خوش طعم تر شده اند ... با آدمها چه خواهی کرد ... محرم شب هفت هم سپری شد ... ما هنوز در کاسه های گداییمان آنچه را که باید ندیدیم ...
محرم 92
.
.
پ ن : دانلود زیارت عاشورا با صدای حاج مهدی سماواتی دانلود

بازنشر در * حرف تو *
بازنشر در * تبیان زنجان *




تاریخ : چهارشنبه 92/8/15 | 11:26 عصر | به قلمِ : علیرضا عباسی

 

هوالمحبوب
رونوشت : شب دوم ماه ارباب

...................................
صدای طبل و سنج می آید ... همه خیابانها به ادب بسته شده اند ... حتی دخترهای کوچک در دستانی که آبنبات داشتند چادر بسر کرده بودند از این چادر ملی ها ... از اینهایی که نقش و نقوش داشتند ... همه اش حواس می ربودند ... از بس که همانند ماه شب چهادره می درخشیدند ... خانمی شده بودند برای خودشان ... دستهای پدر و مادرانشان را باعشقی مضاعف می فشردند ... گاهی به آسمان پرنور نگاهی از سر معصومیت می انداختند ... شاید در عوالم کودکی شان خدای خویش را شکر می کردند ... درست شبیه فرشته ها شده بودند ... صمیمیت از نوع پوشش شان می بارید اینها زهرایی های آینده ما بودند ... از همین طفولیت داشتند در مسیر اهل حرم حرکت می کردند ... در مسیری که سکینه و رقیه بودند ... در همان مسیری که رقیه درحسرت لمس دستان پدر ماند  ... گاهی با هم دلی با مادرانشان می گریند ... این اشکها را باید در دلها قاب کرد ... اشکهای یک دختر پنج یا شش ساله ... دختری با چادر پر نقش و نگار ... دختری که دستان پدر و مادر را از روی عشق می فشرد ... تا مبدا مانند رقیه گم شود ... دختری که گاهی به آسمانها می نگریست ... درست مانند رقیه که داشت از عالم و آدم به خدا شکایت می کرد ... این دخترها ... این زهرایی های امروز ... این مادران فردا ها چقدر خوشبختی در چهرهء معصوم آنها موج می زند ... این خوشبختی اثرات ش از همین دویدن ها از همین راه رفتن ها پشت سر صفوف هیئت ها است ...
این خوشبختی را نه من نه تو فقط خودشان با دلهای کوچکشان لمس می کنند فقط خودشان...!
چادری ها

پ ن : محرم همه چیش قشنگه ... چون همه دعوت هستند

بازنشر در * حرف تو *




تاریخ : جمعه 92/8/3 | 2:13 صبح | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب

رونوشت : خیلی نامردی هست بیای ببینی نظر ندی دی: حجت تمام

فتوپست اناری (علیرضا عباسی )

فتوپست اناری (علیرضا عباسی )

فتوپست اناری (علیرضا عباسی )

فتوپست اناری (علیرضا عباسی )

فتوپست اناری (علیرضا عباسی )

فتوپست اناری (علیرضا عباسی )

فتوپست اناری (علیرضا عباسی )

فتوپست اناری (علیرضا عباسی )

فتوپست اناری (علیرضا عباسی )

فتوپست اناری (علیرضا عباسی )

پ ن : دمت داغ نظر میذاری میری دی:
پ ن 2 : *هندوستان ایران = شهرستان طارم

بازنشر در * حرف تو *




تاریخ : سه شنبه 92/7/30 | 3:42 صبح | به قلمِ : علیرضا عباسی

 

هوالمحبوب

غروب بود ... غروب پنج شنبه بود ... هیچ از غروب جمعه کم نداشت ... می خواستم از اتاقم که بوی نا از آن می چکید فرار کنم ... گورستان بهترین جای برای شستشوی حالم بود ... انگشترم را جا کردم ساعتم را بستم ... باز یادم رفت عینک م را بزنم ... خواستم یه یحیی بگویم با هم برویم ... در دلم گفتم حال و حوصله شوخی هایش را ندارم ... گیرهایی که مثله چوب لای چرخ م گیر می کرد ... سوالاتش همیشه همین بود ... باز رفتی اینترنت و خبر از ما نمی گیری ... باز چت و آواکس و نیم باز و یاهو و صدتایی کمپانی دوستیابی که به فکر مهندسین خارج که هیچ نیفتاده بود باز از این سوالات یا مفت بی جواب همیشکی ... قیدش را زدم ... در راه هر که مارا دید به سخره گرفت ... از لباس و قیافه و نوع سربازی کردن و محاسن و معایب و و هر آنچه که پندارت قد دهد ... جواب راحتی داشتم .... لبخند ... طرح دوستی من بود از روزی که جاذبه دافعه دکتر را خوانده بودم و به انسان بی خود شریعتی دستبرد زده بودم می دانستم که انسان کامل چه می خواهد !!! دو تایی ماشین های رفیقان نیمه راه دورهء پشت کنکور آقای توکلی زیر پایم ترمز زدند که به دروغ مغازه ای که نمی دانستم نوع متاعش چیست چه رسد به صاحبش را نشان دادم و گفتم آنجا کار دارم ... دروغ زیاد هم بد نیست ... صداقت م داشت شاعرانهء غروب پنج شنبهء پاییزی ام را خراب می کرد ... تا کفش های ساخت مشهد مرا به بهشت زهرای امروزی ها برساند سی دقیقه ای ناقابل عمرمان رفت و حضرت ازرائیل در لپ تاپ چهار هسته ای اش که به سرعت دو گیگابایت ِ وایمکس اتصال داشت آنرا ثبت کند زمانی از دستم در نرفت ... رسم ادب و تکریم شهدا هم بود آنها مقدم تر بودند رفتیم سوی معراج ... وقتِ دست کشیدنِ بر سر و روی دوست قدیمی ام مهدی محمدیِ فوتبال دوست بود ... لبخندش مرا مات خود کرده بود ... نمی دانم کدامین خواهر مزارش را آب پاشی کرده بود ولی خدای خیرش دهد ... رد لبخند چادرش روی آن مانده بود و داشت بر حال گنه کار من می خندید یا شاید به دوستی ما و شاید هم از روی زیارت قبر مهدی ... به مهدی قبطه می خوردم هر که پیشش می آمد و هم سایه هایش چادرهایشان را سفت می گرفتند ... تا سفت نمی گرفتند لبخندی پیدا نبود ... لبخند که هیچ گاهی برای ناملایمتی هایی که می شد گریه هم می کردند پنداری در مجلسی روضهء طفلان را گوش می کردند ... در تعجب بودم ... چرا اینها بعد فراغت از زیارت بر لبخند ها پشت می کردند ... و خود را در آغوش گریه ها گم می کردند ... آنها از من هم عجیب تر بودند ولی هیچ کس آنها را به سخره نمی گرفت ... من مانده بودم و یک دنیا سوال مبهم که هیچ عاقله ای نمی توانست جواب ش را بیابد

 

 

چادر 0عکس مرضیه رحیمی)

 

پ ن : مهدی وقتی سربازبود در سال 79 در مرز عراق هنگام نگهبانی شهید شد ... یک پسر بیشتر نبود
پ ن 2 : احساسم بر اینه که این نوع نوشتن م در مخاطب بیشتر اثر می گذارد تا عشقولانه هایم !!!
پ ن 3 : دمه همهء اونایی که به لنگه کفش میان داغ ! ( دل م برای این پ ن تنگ شده بود بسی )
وبلاگ نوشت : افتخار ل ن گ هک ف ش !!! اینکه که مخاطب هاش همه لبخندی هستند .... (مطلب رو گرفتی بی خیال شو هیس ) دی:

تذکر : اون اشتباه تایپی حضرت ازرائیل از قصد هست .. فردا بیخ گوشما را نگیرد که با که بودی : ) ( :

بازنشر در * حرف تو *




  • بک لینک
  • گیره
  • ضایعات