ارسال زیتون و روغن زیتون با بسته بندی شیک و امن به تمامی شهرهای ایران آدرس کانال تلگرام: taromli@      
- ل ن گ هـــ ک ف ش !">
سفارش تبلیغ
مسابقه وبلاگ نویسی ابلاغ غدیر
تاریخ : جمعه 94/1/21 | 3:57 صبح | به قلمِ : علیرضا عباسی

هوالمحبوب
.
(وَمِنْ آَیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآَیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ) [الروم: 21]
(و از آیات او این است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا بواسطه آنها آرامش بیابید و میان شما دوستی ومحبت قرار داد، همانا در این امر نشانه هایی برای گروهی که تفکر کنند وجود دارد)
.
.
گاهی من در زندگانی ام فکر می کنم در رویا بسر می میبرم این حس بارها در من جوانه زده است ولی اخیرا این حس را بیشتر لمس کرده ام
این حس را دخترِ حضرت زهرا (س) که اخیرا موجب مودت و رحمت در من شده است بوجود آورده
این حس را سیده بانویی در من شعله ور تر کرده !
رویایی که لذت بخش ترین ثانیه های زندگی ام را رقم زده است
کاش می شد این حس زیبا و دوست داشتنی را به سطر سطر این نوشته آورد تا کسی که این را می خواند و از این نعمت خدا بی بهره است بیشتر برای این حس قدم بردارد و تلاش بیشتری کند ..
زمانی این احساس زیباتر می شود که تمامی این احساسات و محبت ها را با تمامی مشکلات و گرفتاری ها نزد قلب خودت نگه می داری تا هم خدای تو رضایت داشته باشد هم قلب
سرتاسر و لبریز از عشق ت
لبریز از شور ت
لبریز از هیجانت ... !
.
.
حالا دیگر تمامی راه هایی که روزگاری ده بار از آن عبور می کردی شریک دارند
حالا دیگر خلوت تنهایی هایت که حس غریب و مبهم را داشت یک جفت عشق بهمراه دارد
حالا دیگر صبح خورشید طور دیگری بالا می آید و شب با نگاه دیگری به تو شب بخیر می گوید
همهء این حالا ها حال تو را در دست می گیرند و تو را به یک عاشقانه آرام دعوت می کنند
.
.
صاحبه خانم، شریک زندگی ام خواهر دوستم بود ! دوستی که پانزده سالی با او در ارتباط بودم طوری که این دوستی به خانواده هایمان هم کشیده شده بود طوری که دوستم آقا سید یحیی با خیلی از فک و فامیلهایم هم در ازتباط بود ولی من فقط می دانستم آقا سید یک خواهری دارد چند سالی از ما کوچکتر .. نه اسمش را می دانستم !! نه تحصیلاتش را نه سن و سالش را .. حتی کامل هم ندیده بودمش .. این را به حساب غیرت و ناموس پرستی می گذاشتم نه من همهء رفقا اینطور بودند..یعنی حتی در مخلیه ما هم نمی گنجید روزی کنار بخاری گرم خانه شان با پدر و مادر و دایی جان خودم با کت و شلوار زانو بغل کرده بنشینم و از خجالت عرق بریزم و بزرگترها خوش و بش بکنند و مراسم خواستگاری را برپا کنند ... بگذریم !!!
.
حالا این هدیه ما بود از طرف خانم فاطمه زهرا (س) آخر در نمازهایم خیلی صدایش کردم و گفتم ما یکی را می خواهیم دلش پیش شما باشد مادر مثل خودتان حجابش چادر باشد وقارش زبانزد خاص و عام از روی شعور خودش را بگیرد نه اقتضای جامعه .. ساده زیستی را سرلوحه زندگی اش قرار دهد .. خاندانش اهل نماز و خدا باشند و .. خب مادر همیشه شرمنده می کند با همهء ناخلفی من هدیه سال نو را یک فرشته نجات انتخاب می کند و می سپارد دست ت ... تا هر روز خدا را شکر کنم و هر روز دلباخته تر از دیروزها مادر را صدا بزنم
.
اما در دفترخانه ازدواج معجزه ای رخ داد تا من یک ساعت کامل به کما برم و بعدها در خلوت ساعت ها گریه کنم ... عاقد که داشت مقدمات خطبه را مهیا می کرد قرآن را برداشتم و بوسیدم و بسم الله گفتم و همینجوری از وسط بازش کردم سورهء کهف آیه 35 .. چند آیه بعد تر از اعراب بگذیرم اسم سیده خانم آمد ... باز هم از اعراب بگذریم چند آیه پایین تر اسم من البته بدون رضا ... صاحبه چند روز قبل ترش بهم گفته بود مرد رویاهایش علی بوده ... علی بغل ش نشسته بود قرآن به دست و داشت برای تمامی جوانهایی که تک و تنها مانده بودند دعا می کرد دعا می کرد تا یک جفت عاشق باشند بعد تر ها
.
.
این روزها فقط ذکر الحمدلله در دهانم می چرخد ...




  • بک لینک
  • گیره
  • ضایعات